زمانی برای ترجمه



علي صلح جو

چه زماني براي ترجمه اثري خارجي مناسب است. آيا آثار خارجي را بلافاصله پس از انتشار بايد به زبان هاي ديگر ترجمه کرد؟ آيا هر اثري را در هر زماني مي توان ترجمه کرد؟ آيا ميزان استقبال خوانندگان از اثر ترجمه شده در هر زماني يکسان است؟ آيا نبايد پيش از ترجمه و انتشار اثر خارجي ذهن خوانندگان و به طور کلي مخاطبان براي پذيرش آن اثر آماده شده باشد؟ مسير طبيعي کار چگونه است؟ آيا بايد اثر را ترجمه کرد و سپس درباره آن حرف زد و عيب و حسن آن را برشمرد يا برعکس؟ و سرانجام اينکه آنچه تاکنون در اين مقوله روي داده چگونه بوده است، به عبارت ديگر جوامع گوناگون در کدام مسير رفته اند؟


علي صلح جو

چه زماني براي ترجمه اثري خارجي مناسب است. آيا آثار خارجي را بلافاصله پس از انتشار بايد به زبان هاي ديگر ترجمه کرد؟ آيا هر اثري را در هر زماني مي توان ترجمه کرد؟ آيا ميزان استقبال خوانندگان از اثر ترجمه شده در هر زماني يکسان است؟ آيا نبايد پيش از ترجمه و انتشار اثر خارجي ذهن خوانندگان و به طور کلي مخاطبان براي پذيرش آن اثر آماده شده باشد؟ مسير طبيعي کار چگونه است؟ آيا بايد اثر را ترجمه کرد و سپس درباره آن حرف زد و عيب و حسن آن را برشمرد يا برعکس؟ و سرانجام اينکه آنچه تاکنون در اين مقوله روي داده چگونه بوده است، به عبارت ديگر جوامع گوناگون در کدام مسير رفته اند؟

انگيزه نگارش مقاله

کامران فاني مصاحبه يي دارد با عنوان «بازانديشي در تاريخ نگاري فلسفه در ايران» که در ضميمه روزنامه اعتماد (26/2/1388) چاپ شده است. فاني بسيار کم نويس است و به همين علت شنيدن گفته هاي او و خواندن مصاحبه هايش فرصت مناسبي است تا از نکته هايي آگاه شويم که در جاي ديگر کمتر مي توان به آن دست يافت و فقط در ذهني وجود دارد که آرام و بي دغدغه براي دل خودش و لذت بردن از آگاهي مطالعه کرده نه براي نمايش معلومات. فاني در اين مصاحبه نماي کلي ترجمه آثار فلسفي به زبان فارسي را به دست مي دهد. قرار دادن تصوير مسير ترجمه آثار فلسفي به فارسي در يک قاب سبب مي شود خواننده بتواند تمام شبکه را در يک لحظه انگار از چشم پرنده يي از آسمان تماشا کند.


اما انگيزه نوشتن اين مقاله نکته يي است که فاني چند بار در اين مصاحبه به آن اشاره و بسيار بر آن تاکيد مي کند. فاني ترجمه آثار فلسفي به فارسي را به دو دوره اصلي (دوره اسلامي و معاصر) و يک پيش دوره (زمان ساسانيان) تقسيم مي کند و فعاليت ها و آثار ترجمه شده در هر دوره را موجز و گيرا شرح مي دهد. مسير ترجمه آثار فلسفي را از افلاطون تا فوکو و دريدا برمي رسد و به ترجمه هاي مهم و تاثيرگذاري که در اين دوره ها انجام گرفته، اشاره مي کند. اما نکته مهمي که او جابه جا بر آن تاکيد مي ورزد دير ترجمه شدن آثار مهم فلسفي است. مي گويد ما همواره به ترجمه آثاري درباره آثار مهم فلسفي پرداخته ايم و همت ترجمه اصل اثر را نداشته ايم. به نظر من اين ايراد درست نمي نمايد.

موارد اشاره

مواردي که فاني در اين مصاحبه به موضوع تاخير در ترجمه متون فلسفي اشاره مي کند عبارتند از؛ «ما به جاي اينکه بيشتر درباره فلسفه صحبت کنيم بايد خود فلسفه را بشناسيم و براي اينکه با خود فلسفه غرب آشنا شويم بايد مستقيماً با متون خود متفکران غربي و فلاسفه غربي آشنا شويم. در اوايل کتاب هايي که ترجمه مي کرديم درباره فيلسوفان بود. آثار خود فيلسوفان خيلي کم ترجمه مي شد و اگر هم مي شد انگشت شمار بود.»… «بهترين مثال هگل است. هگل را ما از طريق کتاب «فلسفه هگل» استيس به طور جدي شناختيم. اين کتاب کتابي بود درباره هگل يعني خود هگل نبود. آن زمان از خود هگل چيزي ترجمه نشده بود، بعد از آن سنت ترجمه هگل در ايران باب شد. در دوره جديدتر، دوره يي که در آن هستيم متوجه شديم همان طور که در دوره اول ما خود آثار ارسطو و افلاطون را ترجمه مي کرديم در اينجا بايد خود آثار دکارت، هگل و نيچه را ترجمه کنيم و در کنار آن کتاب هايي را که درباره اين فلاسفه يا فلسفه آنها موجود است براي کمک به فهم بيشتر انديشه يک فيلسوف ترجمه يا تاليف کرده و در دست داشته باشيم.» سپس در بحث از ترجمه آثار فلسفي پست مدرن مي گويد؛ «اگر بخواهيم به اين مساله به عنوان يک اهميت بنگريم بايد توجه کنيم دقيقاً بعدها در ترجمه آثار پست مدرن اين اهميت به يک معضل و مشکل بدل مي شود.»

و در جاي ديگر «بايد متوني را بخوانيد که خود اين فيلسوف ها نوشته اند يعني در جايي بايد ببينيد خود آن فرد چه گفته است، بدون واسطه و بدون اينکه کسي به ما بگويد. مثل اين مي ماند که اشعار حافظ را کسي براي ما تعريف کند، اين خي
لي فرق مي کند که خود شخص اشعار حافظ را مطالعه کند و با اشعار مانوس شود.» در بحث از ارسطو مي گويد؛ «اگر ارسطو را با نگاه جديدمان ببينيم خيلي دير توسط دکتر شرف از يوناني به فارسي ترجمه شد.» 

… «هنوز بسياري از آثار ارسطو به فارسي ترجمه نشده است» و در جاي ديگر «بسيار دير کانت به فارسي ترجمه شد.»… «به هگل نيز بسيار دير پرداخته شد.» در مورد شوپنهاور نيز مي گويد فقط «حدود 150 صفحه از آن به فارسي ترجمه شده که به نظر من شرم آور است.» درباره هايدگر مي گويد؛ «فيلسوف مطرح در ايران که هيچ اثر مهمش را تا يک سال پيش ترجمه نکرده بوديم و فقط راجع به هايدگر حرف زده بوديم.» در بحث از آثار فلسفي پست مدرن مي گويد؛ «گذشت آن زماني که صبر کنيم اول راجع به آنها بنويسيم. باز هم غفلت مي کنيم يعني مي بينيم باز 20 سال گذشته تفاسير در ذهن ها جا افتاده بدون اينکه خود اثر بگويد چه مي خواهم بگويم و اين مشکلي است که از 150 سال پيش داشته ايم و آن تجربه اول را که بايد اول ارسطو را ترجمه کنيم بعد در مورد او کتاب بنويسيم هنوز اجرا نمي کنيم.»

با اينکه نظر فاني درباره ترجمه کردن اصل آثار و مراجعه به سخن نويسنده کاملاً درست است، رد مرحله سخن گفتن درباره اثري پيش از ترجمه آن به هيچ وجه درست نيست. مرور تاريخ ترجمه در جهان و در ايران نشان مي دهد تقريباً تمام ترجمه ها زماني انجام شده اند که قبلاً جسته و گريخته درباره آنها حرفي زده شده است. اصولاً اين بسيار طبيعي مي نمايد که انسان ابتدا به دنبال چيزي باشد و بعد سراغ آن برود و آن را به دست بياورد. ترجمه آثار خارجي اعم از فلسفي و ادبي و… ناگهان صورت نمي گيرد. نمونه هايي که در زير به آن اشاره مي کنم نشان دهنده اين نظر است.

اثر معروف پروست، «در جست وجوي زمان از دست رفته»، همين چند سال پيش به قلم مهدي سحابي ترجمه شد، اما گمان مي کنم من اولين اطلاعاتم را درباره اين اثر در شماره هاي مجله سخن در زمان سردبيري دکتر خانلري به دست آوردم. اين موضوع دقيقاً درباره «اوليس» جيمز جويس، به ترجمه منوچهر بديعي، نيز صادق است. روشنفکران پيشکسوت ايراني سال ها قبل از ترجمه شدن اين اثر به فارسي با آن آشنا بوده و در مجلات ادبي قبل از انقلاب (سخن، نگين، صدف و فردوسي) درباره آن حرف زده اند. کسي جرات رفتن به طرف ترجمه اين آثار سنگين و پيچيده را نداشت، اما جماعت ادبي ايران بسيار مشتاق بود از چند و چون آنها سر دربياورد و به همين علت هر حرف و حديثي در اين باب را با علاقه دنبال مي کرد و زبان دانان آن زمان- کساني که بخت آن را داشتند که آب را از سرچشمه بنوشند- نيز اين خيل مشتاق را از داشته هاي خود بي نصيب نمي گذاشتند.

حکايت «هزار و يک شب» کهن نيز چنين است. اروپا قرن ها پيش از آنکه اين اثر در اوايل قرن هجدهم به قلم ژان فرانسوا گالان به زبان فرانسه ترجمه شود از آن خبر داشت و اينجا و آنجا در مقالات و تاريخ هايي که درباره ادبيات هندي و عرب نوشته مي شد از آن سخن رفته بود.

«مثنوي» مولانا اول بار حدود سال 1930 به قلم نيکلسن به انگليسي ترجمه شد. به طور قطع مي توان گفت مدت ها قبل از اين تاريخ اين اثر نزد ادبا و شرق شناسان اروپا مطرح بوده و آن را مي شناخته اند. همين وضع، به احتمال قوي، در مورد خيام و ترجمه يي که ادوارد فيتز جرالد در سال 1859 به انگليسي از اشعار او عرضه کرد، صادق است. درست است که او خيام را به اروپاييان معرفي کرد، اما بعيد است او يگانه کاشف خيام در اروپا بوده باشد.

در مورد کتاب هاي مقدس نيز وضع چنين است. پيروان اديان گوناگون قرن ها قبل از ترجمه کتاب هاي مقدس به زبان خودشان با آنها آشنا بوده و از محتويات آنها آگاهي داشته اند. تنها در قرن چهارم ميلادي بود که سنت جروم کتاب مقدس را از يوناني و عبري به زبان لاتين ترجمه کرد و 12 قرن نيز بعد از آن تاريخ گذشت تا لوتر بتواند آن ترجمه بحث انگيزش را از لاتيني به آلماني عرف کند. اين موضوع در مورد قرآن خودمان نيز صدق مي کند.

آثار ارسطو نيز 15 قرن طول کشيد تا در قرن دوازدهم ميلادي در اروپا از يوناني به لاتين ترجمه شد. آيا مي توان تصور کرد در اين مدت فيلسوفاني چون زنون، سيسرون و فلوطين و همچنين بزرگاني در سطوح پايين تر از ارسطو و نظريات او سخن نگفته باشند؟

کار فروغي در «
ير حکمت در اروپا» نيز مويد همين نظر است. شايد فروغي مي توانست به جاي حرف زدن درباره فلاسفه اروپا اثر يکي از آنها را انتخاب و به فارسي ترجمه کند. اما او به اين نتيجه رسيده بود که آکادمي ايراني ابتدا بايد تصويري کلي از جريان فلسفه در اروپا پيش رو داشته باشد تا آنگاه بتواند به اقتضاي زمان و نياز از ميان آنها يکي را براي ترجمه برگزيند.

نمونه هاي زيادي مي توان در اين زمينه آورد. صرف نظر از اينکه راه درست کدام است اين اتفاقي است که در عمل رخ داده است. وانگهي به نظر مي رسد همين چيزي که اتفاق افتاده، درست باشد. بسيار طبيعي است درباره پديده يي حرف بزنيم و سپس سراغ اصل آن برويم. سال ها بود که ما اينجا و آنجا درباره هايدگر مي خوانديم و مي شنيديم تا اينکه «هستي و زمان» او پس از 30 سال مشغول بودن ذهن جمادي به آن، به فارسي ترجمه شد. اين موضوع حتي در مورد فيلم هاي سينمايي نيز صادق است. پيش از آنکه فيلم ها به دست ما برسد اطلاعات زيادي درباره آن کسب کرده ايم. ساختار اطلاعاتي کنوني جهان چنين امري را ايجاب مي کند.

البته نظر فاني درست است که مي گويند تا ابد نبايد درباره يک اثر حرف زد بلکه بايد سراغ خود آن اثر رفت و مستقيم با آن برخورد کرد و از محتواي آن دقيق مطلع شد. ايشان به درستي معتقدند تا زماني که با خود اثر روبه رو نشديم، نمي توانيم درباره محتواي آن نظر قطعي بدهيم و چه بسا چيزي که از طريق ميانجي و دست دوم به ما مي رسد تحريف شده باشد. اما به چند نکته در اين زمينه بايد اشاره شود؛ اول اينکه اخباري که از اثر به ما مي رسد و سخناني که درباره آن گفته يا نوشته مي شود از يک کانال نيست. در اين موارد معمولاً افرادي با نظرگاه هاي متفاوت حرف مي زنند و در نتيجه احتمال تحريف زياد نيست.

دوم، وقتي سخنان گوناگوني درباره يک اثر گفته مي شود، شنونده و خواننده براي پي بردن به اصل ماجرا مشتاق تر مي شود، و در نتيجه هنگامي که اثر ترجمه مي شود شور و شوق زيادتري براي خواندن آن دارد. سوم، شنيدن آراي گوناگون درباره اثري که هنوز به ترجمه درنيامده، به ويژه اگر اثر مشکل و پيچيده باشد، فهم و درک آن را پس از ترجمه آسان تر مي کند. شنيدن اين نوع آراي گوناگون درباره اثري حکم خواندن نوعي شرح درباره آن اثر را دارد، همان گونه که خود فاني در نمونه يي درخشان به آن اشاره مي کند. ايشان در باب مفيد بودن نوشته شدن شرح در باب اثر مي نويسند؛ «ابن سينا مي گويد 40 بار ترجمه عربي «متافيزيک» ارسطو را خوانده و آن را نفهميده است تا اينکه تفسير فارابي از آن را خوانده و متوجه شده است.» (همان مصاحبه) چهارم، و سرانجام اينکه، همان طور که قبلاً اشاره شد اين اتفاقي است که عملاً پيش آمده و مانند هر اتفاق اينچنيني ديگري، احتمالاً حکمتي در آن بوده است، به خصوص اينکه اين روند منحصر به جامعه ما نبوده و حرکتي جهاني بوده است. فاني ضمن اشاره به ترجمه نشدن يا دير ترجمه شدن آثار فلسفي به فارسي، درباره شوپنهاور مي نويسد؛ «فقط حدود 150 صفحه از آن به فارسي ترجمه شده که به نظر من شرم آور است.» مسلماً بهتر است آثار ارزشمند خارجي هرچه زودتر به زبان هاي ديگر ترجمه شوند و همگان از آن برخوردار باشند، اما ترجمه شناسان معتقدند انتخاب آثار خارجي براي ترجمه بدون حساب و کتاب نيست، ضرورت هاي اجتماعي، اقتصادي و فرهنگي جوامع است که تعيين کننده اين امر است. اينکه غربي ها ابتدا خيام و سپس سعدي يا حافظ، يا برعکس، را براي ترجمه انتخاب کردند، يا اينکه ما ابتدا به مارکس توجه کرديم تا به کانت به نيازهايي در درون اين دو جامعه و فرهنگ بازمي گردد و مسلماً، تصادفي نبوده است.

منبع: روزنامه ی اعتماد

 

Advertisements

No comments yet»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: