با مجيد عميق، مترجم آثار كودكان و نوجوانان


جن و پري هاي انگليسي را به خورد بچه هاي ايراني داده ايم

نويسنده: آرش شفاعي

شايد اگر «مجيد عميق» در انتخاب رشته كنكور سال 52 اشتباه نمي كرد و به
جاي رشته پزشكي، ادبيات و زبان انگليسي را انتخاب نمي كرد، امروز ما يك
مترجم خوب در حوزه ادبيات كودك و نوجوان بخصوص در ترجمه آثار علمي براي
اين گروه هاي سني را نداشتيم.

جن و پري هاي انگليسي را به خورد بچه هاي ايراني داده ايم

نويسنده: آرش شفاعي

شايد اگر «مجيد عميق» در انتخاب رشته كنكور سال 52 اشتباه نمي كرد و به
جاي رشته پزشكي، ادبيات و زبان انگليسي را انتخاب نمي كرد، امروز ما يك
مترجم خوب در حوزه ادبيات كودك و نوجوان بخصوص در ترجمه آثار علمي براي
اين گروه هاي سني را نداشتيم.

    مجيد عميق كه از همان روزهاي مدرسه
رفتن در اروميه با پول توجيبي 10 شاهي يا 2 ريالي كتاب كرايه مي كرد و بعد
با اقتباس از همين قصه ها در دفتر هاي 10 برگي اش قصه مي نوشت و سر كلاس
براي بچه ها مي خواند و گاهي شب ها از قصه هاي ترسناكي كه خودش مي نوشت
خوابش نمي برد، امروز كارشناس مسوول ترجمه كتاب هاي غيرداستان و عضو شوراي
ترجمه داستان كانون پرورش فكري كودكان و نوجوانان و داور و برگزيده چندين
جايزه و جشنواره كتاب كانون و وزارت ارشاد است.
    او از آشفته بازار
ترجمه در كشور ما دل پرخوني دارد و معتقد است تا زماني كه حوزه نشر و
بخصوص وضعيت مديريت نشر سر و سامان نيابد نمي توان در اين عرصه شاهد
شكوفايي و رشد بود.
    
    يك مترجم كودك و نوجوان خوب چه تفاوتي با يك مترجم خوب به معناي كلي آن دارد؟
    كار
ترجمه ادبيات كودك و نوجوان كار دل است. يك مترجم كه در يك شركت كار مي
كند بايد يك نامه رسمي و اداري را كه يك متن خشك و بي روح است ترجمه كند.
او تنها بايد گرامر آن متن را به درستي رعايت كند، اما در عرصه ادبيات
كودك و نوجوان مترجم نان انتخابش را مي خورد نه نان سوادش را. اگرچه بايد
سواد ترجمه داشته باشد، اما اگر متن بي خودي را ترجمه كند كسي برايش آفرين
نمي گويد. مترجم دارالترجمه هر متني كه به دستش مي دهند ترجمه مي كند و
پولش را مي گيرد ولي ممكن است يك مترجم ادبي متن سيصد چهارصد صفحه اي را
ترجمه كند ولي با پاسخ منفي ناشر روبه رو شود كه به داستان و ساختار آن
ايراد بگيرد. ديگر كسي نمي گويد چه نثر سليسي يا چه ترجمه دقيقي. به او مي
گويند اين متن از نظر ساختار داستاني ضعيف است و نمي شود چاپش كرد.
    
    اين
كه مي گوييد ادبيات كودك و نوجوان كار دل است يعني چه؟ آيا بين ترجمه حرفه
اي و ترجمه اي كه شما از آن حرف مي زنيد در اين روزگار تناقضي به وجود
نيامده است؟

    يك كار خوب هميشه خوب است. شما وقتي يك فيلم
سرخپوستي مي بينيد اگر 10 بار هم از وسط فيلم بلند شويد چيزي از دست نداده
ايد چون قرار است چند تا وسترن و سرخپوست در چند نقطه كوهستان با هم درگير
شوند و هم را بكشند، اما وقتي بينوايان را مي بينيد، اگر يك لحظه از فيلم
را از دست بدهيد انگار كل كار را از دست داده ايد. اين تفاوت كار ارزشمند
و سخيف است.
    اگر زمانه ما، زمانه خوبي نيست دليل نمي شود كه از
تعهدي كه بر عهده گرفته ايم شانه خالي كنيم. خود من پيه فقر را به تنم
ماليده ام و همين الان كه روبه روي شما نشسته ام سقفي بالاي سرم نيست، ولي
هويتي دارم كه مرا با آن مي شناسند. ناشري بوده است كه يك كميك استريپ
سخيف را براي ترجمه با مبلغي بالابه من پيشنهاد كرده و در همان زمان اجاره
خانه ام هم مانده بود ولي من نپذيرفتم چراكه معتقدم اين نام را من به سختي
براي خودم فراهم كرده ام.
    
    سوال من همين است كه ناشر و
مترجمي كه با خون دل خوردن نامي براي خودش فراهم كرده است بايد در بازار
از ناشر يا مترجمي عقب بماند كه كار خودشان را بلد نيستند و اثر سخيف
منتشر مي كنند؟

    در تمام دنيا جامعه به دنبال آموزش و پرورش
حركت مي كند، اما در ايران اين وضعيت برعكس است. بچه را بايد به كتابفروشي
اي برد كه پر از كتاب هاي خوب كودك و نوجوان است تا خودش انتخاب كند، ما
حق نداريم به بچه بگوييم چه بخوان و چه انتخاب كن ولي مساله اين است كه
بايد جايي باشد كه پر از كتاب هاي خوب باشد تا از بين خوب ها، يك خوب را
انتخاب كند.
    برخي ناشران و مترجمان ما بدون توجه به تعهد خود بر
امواج سليقه خود بچه ها كه گاهي از آن سوي مرزها تحميل شده است سوار شده
اند و براي سوددهي بيشتر وارد عرصه اي شده اند كه وقتي من صدتا كتاب علمي
را براي داوري يك جشنواره مي خوانم، مي بينم 90 تاي آنها غلط علمي دارد.
    ناشر،
مبلغ اندكي به يك دانشجوي ترم اول زبان داده است و او هم نارنگي را پرتقال
ترجمه كرده است و ناشر هم به اتكاي چند تا تصوير رنگي كتاب آن را منتشر مي
كند. بچه ها كه گناهي ندارند، من مترجم بايد حيا كنم كه اگر در عرصه اي
صلاحيت ندارم وارد آن عرصه نشوم. يك كتاب خواندم كه نوشته بود گرگ گله حجم
بزرگي دارد، مترجم كلمه volume را كه ديده است فكر نكرده است اين كلمه
علاوه بر معني حجم، معناي اندام هم دارد يا در كتابي نوشته اند ساعت پدر
بزرگ در صورتي كه اصلاپدربزرگي در داستان نيست و متوجه شدم كه مترجم معناي
grandfather clock به معناي ساعت ديواري را نمي دانسته و چنين ترجمه اي به
خواننده داده است. اسم طوطي دم بلندي در جنگل هاي باراني آمريكاي جنوبي را
ماكاو ترجمه مي كنند ولي به مخاطب نمي گويند اين ماكاو چه هست و كجا زندگي
مي كند؟
    
    شما مي گوييد ناشري كه به دنبال سود است، مگر
سوددهي بد است؟ بخشي از كار نشر اقتصادي است. در همه جاي دنيا كار نشر
انجام مي شود و فروش هم دارد. سيكل معيوب در كشور ما كجاست كه همه اجزاي
اين چرخه از هم انتقاد مي كنند؟

    در خارج يك سري كارها با
هدفمندي مثبت يا منفي انجام مي شود. معمولاپشت يك كتاب چند نفر برنامه
ريزي مي كنند و همه به حوزه اي كه دارند كار مي كنند اشراف دارند. حتي پشت
يك فكر منفي هم برنامه ريزي دارند. ما مي توانيم در كارهاي مثبت همين
برنامه ريزي را رعايت كنيم.
    در گذشته شاگردي و استادي مطرح بود،
اما امروز همه مي خواهند غوره نشده مويز شوند، بلندپروازي در جامعه ما
بيداد مي كند. حتي دختر و پسري كه مي خواهند ازدواج كنند مي خواهند همان
سال اول همه چيز داشته باشند و براي اين كه اين اتفاق بيفتد بايد يك سري
چيز ها را زيرپا بگذارند. در عرصه نشر ناشر چگونه مي تواند سريع تر به
سوددهي نادرست برسد؟ همين كه يك كتاب را به يك مترجم ناوارد بدهد هر دو در
اين مساله مقصرند. آن مترجمي كه شجاعت ندارد بگويد من اين كاره نيستم و
ناشري كه مي داند در جامعه ما نقد وجود ندارد كتابي را به بازار مي دهد تا
به دليل تصويرهاي جذابش خريداري شود. حالااين كه ما چرا نقد نداريم برمي
گردد به اين كه ما تعريف درستي از نقد نداريم و فكر مي كنيم نقد يعني
كوبيدن كسي و ناسزا گويي. البته ما نقدي هم داريم كه در آنجا ديگر جاي
آزمون و خطا نيست. بچه اي كه در يك مدرسه املامي نويسد اگر از 300 كلمه،
15 تا را درست ننويسد به او نمي گويند آفرين 285 واژه را درست نوشته اي.
يك جاهايي هست كه ما بايد فقط منفي ها را ببينيم. اگر يك مسوولي صدتا پل
بسازد و تنها يكي از آنها ريزش كند براي همان يكي بايد توبيخ شود چون او
بايد همه آنچه مي سازد درست باشد. در يك كتاب علمي هم ما نمي توانيم
بگوييم از 40 صفحه، 38 صفحه اش درست ترجمه شده است بلكه بايد تمام اين
كتاب درست ترجمه شده باشد.
    در وزارت ارشاد كتاب علمي از اين نظر كه
تصويرهاي نادرستي نداشته باشد بررسي مي شود، اما كتاب خوانده نمي شود. به
اعتقاد من اگر در ارشاد علاوه بر اين مسائل، كساني باشند كه در رشته هاي
تخصصي كودك و نوجوان صاحب نظر باشند و اگر كتابي را پر از غلط هاي فاحش
تشخيص دادند به ناشر برگردانند.
    
    مگر همه دنيا وزارت
ارشاد دارند؟ مساله اين است كه رابطه ميان بازار توليد و مصرف كتاب تحت
تاثير جامعه است. چرا اين شاخك هاي حسي كه تشخيص بدهد كتاب خوب و درست
كدام است در جامعه ما خوب كار نمي كند؟

    در خارج گونه اي از
كتاب ها را داريم كه به كتاب هاي مترويي و اتوبوسي معروف اند و فقط براي
سرگرمي در طول سفر منتشر مي شوند و در كنار اينها كتاب هاي جدي هم داريم.
ناشران ما كتاب هايشان را در شمارگان 3000 تايي چاپ مي كنند، اما در خارج
شمارگان كتاب 100 هزار تايي است. ناشران ما در سال حداكثر 40 يا 50 كتاب
منتشر مي كنند، اما در خارج ناشراني داريم كه سالانه 2000 عنوان كتاب چاپ
مي كنند كه هزار تايش چاپ اول است. كتاب در آنجا جزو سبد خانوار است و
وقتي كتاب با تنوع بسيار منتشر و خوانده مي شود ضعيف ها هم بين قوي ها گم
مي شود و ايرادي ندارد بين 100 تا كتابي كه در سال مي خواند 20 تا كتاب
ضعيف هم باشد، اما در ايران فرد دوتا كتاب مي خواند واي به حال اين كه
همان دو تا هم ضعيف باشد.
    
    چرا فقط دو تا كتاب مي خواند؟
    تا
وقتي مشكلات معيشتي گريبانگير جامعه ما باشد وضع همين است. چرا معلم ما و
استاد دانشگاه ما به روز نيست؟ براي اين كه شب مجبور است مسافركشي كند كه
شرمنده زن و بچه اش نشود. اين بايد براي ما ننگ باشد كه وقتي دبير ما مي
رود يك شلوار بخرد به فروشنده بگويد براي من كارمندي حساب كن. متوسط عمر
فردي كه تا نيمه شب مسافركشي مي كند در حال كم شدن است و ما فكر مي كنيم
كه اين فرد دارد زندگي اش را پيش مي برد. جامعه ما گرفتار سير شدن شكم خود
شده است.
    
    ولي در همين شرايط اقتصادي وزارت ارشاد آمار داده است كه كتابخواني در كشور ما رشد داشته است؟
    بايد
ديد اين گونه آمار ها چگونه محاسبه مي شود. اين كه عنوان هاي كتاب هاي
منتشر شده افزايش يافته است درست است. شايد اگر شما وضعيت فعلي را با دهه
60 مقايسه كنيد مي بينيد آمار چندين برابر شده است، اما اين كتاب ها را
كسي مي خواند يا در قفسه كتاب ها خاك مي خورند؟ در ضمن بايد ببينيم اين
كتابي كه خوانده مي شود كتاب درسي است يا كتاب زندگي؟ بايد بين نوع كتاب
ها هم فرق قائل شويم.
    در جامعه زماني كتابخواني رواج مي يابد كه
پدر و مادر هم در خانه روزنامه و مجله و كتاب بخوانند. تا زماني كه بقال و
نانواي ما كتاب نخواند شاهد رواج كتابخواني نيستيم.
    از طرف ديگر
زندگي طفيلي وار و درآمدهاي پنهان در جامعه ما رواج پيدا كرده است و اين
مسائل كتاب را كنار زده است. درآمد پنهان يعني حرص و ولع، يعني هرچه بقالي
اش بيشتر باز باشد و مسافركشي اش طولاني تر باشد درآمد بيشتري دارد در
نتيجه اصلابه زندگي خودش و كيفيت آن فكر نمي كند. نتيجه اش اين است كه
خانه ها شده است خوابگاه و چشم و هم چشمي هم در جامعه بيداد مي كند.
    از
طرفي مي بينيم در جامعه ما كسي سرجاي خودش ننشسته است. به كسي كه بايد
دوچرخه براند تريلي داده اند و برعكس. در نتيجه آدم هاي فرهيخته كنار مي
مانند. اگر در مركزي كه در وزارت ارشاد كتاب را بررسي مي كند يا در
جشنواره هاي بررسي كتاب يا در نهادهاي فرهنگي، چينش افراد درست باشد خيلي
از مسائل حل مي شود و ما شاهد ترجمه هاي غلط و متن هاي ضعيف نخواهيم بود.
اين كه شما مي گوييد در خارج وزارت ارشاد ندارند آنها هم حواسشان هست و
مركزي براي بررسي دارند ولي شايد آنقدر اين كارها به صورت الكترونيكي
انجام شود كه به چشم نيايد منتها مساله اين است كه در خارج كسي كه ناشر
است و ويراستار اين كاره است. در تمام دنيا تهيه كننده يك پا كارگردان است
و خودش به فيلم اشراف دارد، اما در ايران يعني كسي كه پول دارد.
    ما
در جاهايي كه نيازي به تجربه اندوزي نيست و بايد آدم هاي متخصص و كاركشته
وارد عرصه شوند، تجربه اندوزي مي كنيم به همين دليل خيلي از سياست هاي ما
مثل بازي مار و پله است كه چندبار از صفر شروع كنيم چرا كه به جاي حركت
كردن در سيستم، قائم به فرد هستيم.
    
    به نظر شما اصل مشكل فرهنگي است يا اقتصادي؟
    من
به مثلثي معتقد هستم كه براساس آن اقتدار، عادت مي آورد و عادت، فرهنگ.
شما توجه كنيد در بانكداري ساعت 7 و نيم، بانك ها باز مي شود و يك قدار
بند و يك فرزانه و يك آدم معمولي سر اين ساعت پشت در بانك مي ايستند تا در
باز شود چرا كه اين اقتدار كه راس ساعت بانك شروع به كار مي كند تبديل به
عادت شده است. شما 5 دقيقه به پرواز هواپيما اگر در ميدان آزادي باشيد مي
دانيد كه به پرواز نمي رسيد و برمي گرديد به منزل چرا كه مي دانيد كسي شما
را سوار هواپيما نمي كند. اگر در وادي نشر و ديگر حوزه هاي فرهنگي و
اجتماعي اين سه نكته را رعايت كنيم جامعه بهشت برين مي شود.
    در
جامعه ما بخش ميانه مشكل دارد و بايد به دنبال اصلاح آن بود. اتحاديه
تاكسيراني بالاست و من مسافر اين پايين هستم، اين وسط راننده تاكسي اي
قرار دارد كه اگر باران بيايد كرايه اش را چند برابر مي كند و بايد او را
تنبيه كرد تا مشكل حل شود. در وادي كتاب هم همين گونه است اگر ناشر اقتدار
داشته باشد و كاري را كه ترجمه شده است به كارشناس بدهد تا بررسي كند،
مترجمي كه توانايي ندارد وقتي كارش رد مي شود مي فهمد كه بايد شاگردي كند
تا كم كم استاد شود. در اين صورت از حجم كارهاي ارشاد هم كم مي شود. ناشر
قرار نيست خودش مترجم و نويسنده هم باشد بلكه بايد به كار اشراف داشته
باشد و با كارشناساني همكاري كند كه ضعف و قوت كار را بفهمند. يك ناشري به
من گفت بياييد كتابي را بررسي كنيد كه قرار است درباره شهدا به انگليسي
ترجمه شود من به آنها گفتم اگر اين مترجم پول مي خواهد به او بدهيد ولي
آبروي نظام را نبريد چرا كه مترجمي كه تركش خمپاره را تيردان ترجمه مي كند
صلاحيت اين كار را ندارد. كسي بايد اين كار را بكند كه عشق و تعهد دارد.
ما آدم هاي دلسوز به اندازه كافي داريم ولي آنها سرجايشان نيستند. مساله
دقيقا مثل بازي دومينو است كه اگر شما گلوگاه را پيدا كنيد و بفهميد عيب
اوليه از كجاست مساله در مراحل بعدي هم حل مي شود.
    
    چقدر موافقيد كه دولت و نهادهايي مثل آموزش و پرورش و كانون پرورش و ارشاد مستقيما وارد عرصه نشر شوند؟
    گاهي
دولت براي اصلاح برخي كاستي ها ناچار به ورود به عرصه بازار است. كانون
قبل از اين كه نهادي براي كتاب كودك در ايران وجود داشته باشد وارد اين
عرصه شده است و آموزش و پرورش هم براي تكميل مطالب كتاب هاي درسي دانش
آموزان مجلات رشد را منتشر مي كند يا ارشاد مي بينيد كه دست نويسنده و
مترجم از همه جا كوتاه است و از آنها حمايت مي كند. به نظر من اينها مشكلي
ندارد. اگر رقابت صحيح وجود داشته باشد و تعداد ناشران و مجلات فراوان
باشند اين دغدغه ديگر وجود ندارد. مجلاتي كه امروز براي كودكان منتشر مي
شود كپي يكديگر هستند و تنوعي دراين عرصه مشاهده نمي شود. اين مشكلي است
كه در شعر كودك ما هم هست و نوآوري در اين عرصه هم وجود ندارد و دليل اين
مساله هم اين است كه وقتي مي بينيم يك نفر در عرصه اي موفق شده است به
سرعت به دنبال تقليد از كار او مي رويم.
    من اين سوال را پرسيدم چون خيلي ها اقتداري را كه شما مي گوييد به معناي حضور دولت در عرصه هاي مختلف معنا مي كنند.
    نه،
منظور من اين نيست. اگر يك اتحاديه صنفي به دست افراد خودش بر حوزه كاري
اش نظارت درستي اعمال كند اين اقتدار پخش مي شود. شما ديده ايد كه خبرنگار
از يك فروشنده درباره گراني مي پرسد و او مي گويد اين اتيكت را زده ايم تا
آب ها از آسياب بيفتد. بايد ديد چه شده است كه اين جسارت در وي ايجاد شده
است در صورتي كه اقتدار بايد مثل سايه اي به دنبال افراد باشد.
    از
طرف ديگر مساله مديريت هم هست. قديم ها در عروسي ها روي سر عروس و داماد
سكه مي پاشيدند. از بين بچه هايي كه بودند 90 درصد سكه ها به بچه هاي تخس
مي رسيد و بچه هاي مودب و مظلوم فقط سكه اي را كه جلوي پايشان مي افتاد
برمي داشتند سرشان بي كلاه مي ماند. اگر به عروس و داماد مي گفتيم بياييد
سكه ها را بين همه تقسيم كنيم آن بچه هاي تخس قلم پايمان را مي شكستند. ما
يك سري آدم ها داريم كه ناراحت هستند از اين كه نظمي وجود داشته باشد
چراكه بقاي بعضي ها در بي نظمي است و برخي از مديريت هاي بي نظم عامدانه
است چراكه در اين بي نظمي است كه بخور بخور ممكن مي شود. اين كه مسوولان
مي گويند فرهنگ درست شود همه چيز درست مي شود ناظر به همين است. فرهنگ را
بايد تنه ديد و بقيه حوزه ها شاخه هاي اين تنه هستند و فرهنگ هم فقط
كتابخواني نيست. هرچيز مكتوبي مي تواند فرهنگ ساز باشد حتي يك پوستر
تبليغاتي.
    از طرف ديگر برخي به دنبال لبخند زدن غربي ها و خوشايند
آنها هستند تا از ما تمجيد كنند. در حالي كه ما نيازي به تمجيد و تاييد
غربي ها نداريم. همانطوري كه پسته و فرش و خاويار ما نيازي به تبليغات
ندارد بايد به سمتي برويم كه فرهنگ ما هم مثل پسته و خاويار باشد و خودش
را در همه جاي جهان نشان بدهد.
    من مترجم و قديمي تر از ما ها
«اشتاين بك» و «همينگوي» را به داخل كشور معرفي كرده ايم، اما بسياري از
نويسندگان خوب هستند كه در ايران معرفي نشده اند. ما هستيم كه ديگران را
معروف كرده ايم در حالي كه از آمريكاي لاتين و ادبيات چين و كشورهاي خاور
دور با ادبيات پندآموزشان كه با ادبيات ما هم همخواني دارند غافل مانده
ايم و فقط شاهزاده و جن و پري هاي انگليسي را به خورد بچه هاي ايراني داده
ايم. به همين دليل معروفيت تنها دليل خوبي يك چيز نيست و اگر من در انتخاب
تعهد داشته باشم و وقت بگذارم خيلي چيزها هست كه مي توانيم بياوريم و در
اينجا معرفي كنيم. اينجاست كه فرق مترجم دلسوز با سودجو و ناشربازاري با
ناشري كه دركنار كار فرهنگي بايد به فكر سود هم باشد مشخص مي شود.
    وقتي
موجي مي آيد كه مي بينند چون در غرب جلوي در كتابفروشي ها پتو مي انداخته
اند تا هري پاتر را بخرند ناگهان ده دوازده مترجم با نثرهاي عجيب و غريب
اين كتاب را به سرعت ترجمه مي كنند. مي بينيم كه شيفتگي نسبت به غرب چه
تاثيراتي دارد در حالي كه كسي نيست بپرسد اين كه آنها پتو مي اندازند چه
ربطي به ما دارد و كسي نمي گويد كه ما فانتزي و تخيل را با اراجيف اشتباه
گرفته ايم در صورتي كه فانتزي بايد ريشه در واقعيت داشته باشد.
    
    چقدر پيوستن به كپي رايت مي تواند آشفتگي در بازار ترجمه را سامان بدهد؟
    ضمن
اين كه به كپي رايت معتقدم فكر مي كنم در موارد زيادي «افه آمدن» است. كپي
رايت يك كمك هايي مي كند نظير همراه آمدن سي دي كتاب يا بهبود كيفيت چاپ و
مانند آن، اما مصيبتي كه ما داريم تفاوت ارز ما با آنهاست. شما هزار تومان
ايراني را بدهيد يك دلار مي گيريد كه در خارج به شما نوشابه مي دهند، اما
آن خارجي با يك دلارش غذاي خوب در ايران مي خرد. تا اين همه تفاوت نرخ ارز
در خارج و داخل است كپي رايت فايده اي ندارد. اگر يك ناشر خارجي بگويد من
هزار دلار بابت اين كتاب مي خواهد يعني يك ميليون تومان ما كه در اين صورت
ناشر از حق التاليف مترجم كم خواهد كرد در حالي كه وقتي ناشران خارجي
بخواهند با هم مبادله ارزي كنند تفاوت پوند و يورو و دلار اين همه نيست.
    كپي
رايت در ايران بيشتر حالت پرستيژ اجتماعي پيدا كرده است، اما مشكلي از ما
حل نمي كند چون مترجم بي سواد و ناشر بي دقت سرجايش نشسته است.
    در
شرايط فعلي ناشر مي رود يك كتاب را از خارج مي آورد بدون هيچ تعهدي هر
قسمتي اش را خواست ترجمه مي كند و به بازار مي فرستد، اما وقتي تعهدي
داشته باشد در چاپ و ترجمه دقت مي كند تا سرمايه گذاري اش برگشت داشته
باشد.
    درست است كه در اين صورت ناشر حق و حقوق مولف آن سوي آب را
مي دهد و به دنبال مترجمي مي رود كه نخواهد پول درست و حسابي بهش بدهد و
بازهم اين وضعيت آشفته ادامه پيدا مي كند. شما به مساله تفاوت نرخ ارز
بايد توجه داشته باشيد. در آنجا طبق قانون با 36 ماه حقوق مي شود يك خانه
خريد، اما در اينجا اگر من پوست ببر به خودم ببندم، با آبشش ماهي تنفس كنم
و بالاي درخت زندگي كنم و كل حقوق 36 ماهه ام را جمع كنم يك خودرو نمي
توانم بخرم! بايد اين سمت قضيه را هم بايد ببينيم. كپي رايت پيشكش ما،
بگذاريد اول داخل را درست كنيم. همين جا كتاب هاي خوب را با وسواس انتخاب
كنيم، «مترجم My eyes don’t drink water با اشراف به كارش ترجمه كند. ما
فعلاداريم از مترجماني استفاده مي كنيم كه چشمم آب نمي خورد را ترجمه مي
كنند.

منبع: magiran.com > روزنامه جام جم > شماره 2825 31/1/89 > صفحه 7 (گفتگو

Advertisements

No comments yet»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: