قایق کاغذی


چه قدر این شعر قشنگ است. از خواندنش سیر
نمی شوم. گفتم این لذت را با بقیه هم سهیم شوم.


یک جفت کفش

چند جفت جوراب با رنگ های نارنجی و بنفش

یک جفت گوشوارۀ آبی

یک جفت…

کشتی نوح است

این چمدان که تو می بندی!


بعد

چه قدر این شعر قشنگ است. از خواندنش سیر
نمی شوم. گفتم این لذت را با بقیه هم سهیم شوم.


یک جفت کفش

چند جفت جوراب با رنگ های نارنجی و بنفش

یک جفت گوشوارۀ آبی

یک جفت…

کشتی نوح است

این چمدان که تو می بندی!


بعد

صدای در

از پیراهنم گذشت

از سینه ام گذشت

از دیوار اتاقم گذشت

از محله های قدیمی گذشت

و کودکی ام را غمگین کرد


کودک بلند شد

و قایق کاغذی اش را به آب انداخت

او جفت را نمی فهمید

تنها سوار شد

آب ها به آینده می رفتند

همین جا دست بردم به شعر

و زمان را

مثل نخ نازکی

بیرون کشیدم از آن


دانه های تسبیح ریختند:

من                 تو

                     کودکی

               کاغذی قایق    

                          نوح

              آینده     

تو را…

با کودکی ام

بر قایق کاغذی سوار کردم و

به دوردست فرستادم

بعد با نوح

در انتظار توفان قدم زدیم.

—-

گروس عبدالملکیان

منبع: کتاب داستان همشهری، شماره ی 8، ص 128

Advertisements

۱ دیدگاه»

  حمید wrote @

واقعا شعر بسیار تاثیر گذاریه…
از این قسمت شعر بسیار خوشم آمد :

همین جا دست بردم به شعر

و زمان را

مثل نخ نازکی

بیرون کشیدم از آن…


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: