آدم کش ها – بخش دوم


The Killers

By Ernest Hemingway

‘Which is yours?’ he asked Al.
‘Don’t you remember?’
‘Ham and eggs,’
‘Just a bright boy,’ Max said. He leaned forward and took the ham and eggs. Both men ate with their gloves on. George watched them eat.
‘What are you looking at?’ Max looked at George.

‘Nothing.’

‘The hell you were. You were looking at me.’
‘Maybe the boy meant it for a joke max,’ Al said.
George laughed.
‘You don’t have to laugh,’ Max said to him. ‘You don’t have to laugh at all, see?’
‘All Right,’ said George.
‘So he think it’s all right,’ Max turned to all. ’He thinks it’s all right. That’s a good one.’
‘Oh, he’s a thinker,’ Al said. They went on eating.
‘What’s the bright boy’s name down the counter? Al asked Max.
‘Hey, bright boy,’ Max said to Nick. ‘You go around on the other side of the counter with your boy friend.’
‘What’s the idea?’ Nick asked.
‘You better go around, bright boy,’ Al said. Nick went around behind the counter.
‘What’s the idea?’ George asked.
‘None of your damn business,’ Al said. ‘Who’s out in the kitchen?’
‘The nigger.’
‘What do you mean the nigger?’
‘The nigger that cooks.’
‘Tell him to come in,’
‘What’s the idea?’
‘Tell him to come in,’
‘Where do you think you are?’
‘We know damn well where we are,’ the man called Max said. ’Do we look silly?’
‘You talk silly,’ Al said to him. ‘What the hell do you argue with this kid for? Listen,’ he said to George, ‘tell the nigger to come out here.’
‘What are you going to do to him?’
‘Nothing. Use your head, bright boy. What would we do to a nigger?’
George opened the slip that opened back into the kitchen. ‘Sam,’ he called. ‘Come in here a minute.’
The door of the kitchen opened and the nigger came in. ‘What was it?’ he asked. The two men at the counter took a look at him.
‘All right, nigger. You stand right there,’ Al said.
Sam, the nigger, standing in his apron, looked at the two men sitting at the counter. ‘Yes, sir,’ he said. Al got down from his stool.
‘I’m going back to the kitchen with the nigger and bright boy,’ he said. ‘Go back to the kitchen, nigger. You go with him, bright boy.’ The little man walked after Nick and Sam, the cook, back into the kitchen. The door shut after them. The man called Max sat at the counter opposite George. He didn’t look at George but looked in the mirror that ran along back of the counter. Henry’s had been made over from a saloon into a lunch-counter.
‘Well, bright boy,’ Max said, looking into the mirror, ‘why don’t you say something?’
‘What’s it all about?’
‘Hey, Al,’ Max Called, ‘bright boy wants to know what it’s all about.’
‘Why don’t you tell him?’ Al’s Voice came from the kitchen.
‘What do you think it’s all about?’
‘I don’t know.’
‘What do you think?’
Max looked into the mirror all the time he was talking.
‘I wouldn’t say.’
‘Hey Al, bright boy says he wouldn’t say what he thinks it’s all about.’
‘I can hear you, all right,’ Al said from the kitchen. He had propped open the slit that dishes passed through into the kitchen with a catsup bottle. ’Listen, bright boy,’ he said from the kitchen to George. ‘Stand a little further along the bar. You move a little to the left, Max.’ He was like a photographer arranging for a group picture.

‘Talk to me, bright boy,’ Max said. ‘What do you think’s going to happen?’
George did not say anything.
‘I’ll tell you,’ Max Said. ‘We’re going to kill a Swede. Do you know a big Swede named Ole Anderson?
‘Yes.’
‘He comes in here to eat every night, don’t he?’
‘Sometimes he comes here.’
‘He comes here at six o’clock, don’t he?
‘If he comes.’
‘We know all that, bright boy,’ Max said. ‘Talk about something else. Ever go to the movies?’
‘Once in a while.’
‘You ought to go to the movies more. The movies are fine for a bright boy like you.’
‘What are you going to kill Ole Anderson for? What did he ever do to you?’
‘He never had a chance to do anything to us. He never even seen us.’
‘And he’s only going to kill him for, then?’ George asked.
‘We’re killing him for a friend. Just to oblige a friend, bright boy.’
‘Shut up,’ said Al from the kitchen. ‘You talk too god-dam much.’
‘Well, I got to keep bright boy amused. Don’t I, bright boy?’
‘You talk too damn much,’ Al said ‘The nigger and my bright boy are amused by themselves. I got them tied up like a couple of girl friends in the convent.’
‘I suppose you were in a convent.’
‘You never know.’
‘You were in a kosher convent. That’s where you were.’
George looked up at the clock.
‘If anybody comes in you tell them the cook is off, and if they keep after it, you tell them you’ll go back and cook yourself. Do you get that, bright boy?’
‘Al right,’ George said. ‘What you going to do with us afterwards?’
‘That’ll depend,’ Max said. ‘That’s one of those thing you never know at the time.’
George looked up at the clock. It was a quarter past six. The door from the street opened. A street-car motorman came in.
‘Hello, George,’ he said. ‘Can I get supper?’
‘Sam’s gone out,’ George said. ‘He’ll be back in about half an hour.’
‘I’d better go up the street,’ the motorman said. George looked at the clock. It was twenty minutes past six.
‘That was nice, bright boy,’ Max said ‘You’re a regular little gentleman.’
‘He knew I’d blow his head off,’ Al said from the kitchen.
‘No.’ said Max. ‘It ain’t that. Bright boy is nice. He’s a nice boy. I like him.’
At six-fifty-five George said: ‘He’s not coming.’

آدم کش ها

از ارنست همینگوی

به ترجمۀ نجف دریابندری

از اَل پرسيد:«کدوم مال شماست؟»
ـ يادت رفت؟
ـ ژامبون و تخم مرغ.
مکس گفت:«اينو مي‌گن بچه‌زبل.»
خم شد جلو و ژامبون و تخم‌مرغ را برداشت. هردو با دستکش غذا مي‌خوردند. جورج غذاخوردن آن‌ها را مي‌پاييد. مکس به جورج نگاه کرد:«تو به چي داري نگاه مي‌کني؟»
ـ هچي.
ـ چرند نگو. داشتي به من نگاه مي‌کردي.
اَل گفت:«شايد بچه مي خواسته شوخي کنه، مکس.»
جورج خنديد.
مکس به او گفت:«خنده به تو نيومده. خنده اصلا به تو نيومده فهميدي؟»
جورج گفت:«عيبي نداره.»
مکس رو کرد به اَل:«ايشون خيال مي‌کنه عيبي نداره. خيال مي‌کنه عيبي نداره. خيلي بامزه است.»
اَل گفت:«ها، خيلي کله‌اش کار مي‌کنه.»
به خوردن‌شان ادامه دادند.
اَل از مکس پرسيد:«اون بچه‌زبل اون‌سر پيشخون اسمش چيه؟»
مکس به نيک گفت:«آهاي، زبل، برو اون‌ور پيشخون پهلو رفيقت.»
نيک پرسيد:«موضغ چيه؟»
ـ موضوغ هيچي نيست.
اَل گفت:«بهتره بري اون پشت، زبل.»
نيک رفت پشت پيشخان.
جورج پرسيد:«موضوغ چيه؟»
اَل گفت:«به تو مربوط نيست. کي تو آشپزخونه ست؟»
ـ سياهه.
ـ منظورت چيه سياهه؟
ـ سياه آشپز.
ـ به‌ش بگو بياد اين‌جا.
ـ موضوع چيه؟
ـ بهش بگو بياد اين‌جا.
ـ شما خيال مي‌کنين اين‌جا کجاست؟
مردي که اسمش مکس بود گفت:«ما خيلي خوب مي‌دونيم اين‌جا کجاست. به نظرت ما احمق مي‌آييم؟»
اَل به او گفت:«حرفت که احمقانه است. با اين بچه يکي‌به‌دو مي‌کني که چي؟»
به جورج گفت:«گوش کن. برو به سياهه بگو بياد اين‌جا.»
ـ چي کارش مي‌خواين بکنين
ـ هيچي. کله‌ات رو به کار بنداز، زبل. ما با يه سياه چي‌کار داريم؟
جورج دريچه‌اي را که به آشپزخانه باز مي‌شد باز کرد. صدا زد:«سم، يه‌دقه بيا اين‌جا.» در آشپزخانه باز شد و سياه آمد بيرون. پرسيد:«چيه؟» دو مرد پشت پيشخان نگاهي به او انداختند.
اَل گفت:«خيلي خوب، سياه. همون‌جايي که هستي وايسا.»
سم سياه که پيشبند به کمر ايستاده بود به دو مردي که پشت پيشخان نشسته بودند نگاه کرد. گفت:«چشم، قربان.» اَل از روي چهارپايه‌اش بلند شد.
گفت:«من با اين سياهه و اين زبله مي‌رم آشپزخونه. سياه، برگرد برو آشپزخونه. تو هم پاشو برو زبل.»
مرد ريزه‌اندام دنبال نيک و سم آشپز به آشپزخانه رفت. در آشپزخانه پشت سرشان بسته شد. مردي که اسمش مکس بود پشت پيشخان روبه‌روي جورج نشسته بود. جورج نگاه نمي‌کرد، نگاهش به آينه سراسري آن‌ور پيشخان بود. رستوران هنري پيش‌تر ميخانه بود، بعد سالن غذاخوري شده بود.
مکس توي آيينه نگاه کرد و گفت:«خوب، زبل‌خان مي‌خواد بدونه اين کارها براي چيه؟»
صداي اَل از آشپزخانه آمد:«چرا به ش نمي گي؟»
ـ خيال مي‌کني اين کارها براي چيه؟
ـ من چه مي‌دونم.
ـ چي خيال مي‌کني؟
مکس تمام مدتي که حرف مي‌زد آينه را مي‌پاييد.
ـ نمي خوام بگم.
ـ آهاي، اَل، زبل مي‌گه نمي‌خواد بگه خيال مي‌کنه اين کارها براي چيه.
اَل از آشپزخانه گفت:«من صداتونو مي‌شنوم، خيله خب.»
دريچه‌اي را که از آن ظرف‌ها را به آشپزخانه رد مي‌کردند بلند کرده بود و يک شيشه سس گوجه‌فرنگي زيرش گذاشته بود. اَل از آشپزخانه به جورج گفت:«گوش کن، زبل، برو يه‌خرده اون‌ورتر کنار بار وايسا. مکس، تو هم يه خرده برو طرف چپ.» مثل عکاسي بود که عده‌اي را براي عکس دسته‌جمعي آماده مي‌کند.
مکس گفت:«زبل خان، با من حرف بزن. خيال مي‌کني اين‌جا چه خبره؟»
جورج چيزي نگفت.
مکس گفت:«من به‌ت مي‌گم. ما مي‌خوايم يه نفر سوئدي رو بکشيم. تو يه سوئدي گنده به اسم اَله اَندرسن مي‌شناسي؟»
ـ آره.
ـ هر شب مي‌آد اين‌جا شام مي‌خوره، درسته؟
ـ گاهي مي‌آد.
ـ ساعت شش مي‌آد، درسته؟
ـ اگه بياد.
مکس گفت:«ما همه اين‌ها رو مي‌دونيم، زبل. حالا از يه‌چيز ديگه حرف بزن. هيچ سينما مي‌ري؟»
ـ گاهي مي رم.
ـ بايد بيشتر بري سينما. براي بچه زبلي مثل تو خيلي خوبه.
ـ اله اَندرسن رو چرا مي خواين بکشين؟ مگه چي‌کارتون کرده؟
ـ اون هيچ‌وقت فرصت پيدا نکرده کاري به ما بکنه. اصلاً تاحالا ما رو نديده.
اَل از آشپزخانه گفت:«يه‌بار بيشتر هم ما رو نمي‌بينه.»
جورج پرسيد:«پس براي چي مي‌خواين بکشينش؟»
ـ ما واسه خاطر يکي از رفقا مي‌کشيمش. يکي از رفقا خواهش کرده، زبل.
اَل از آشپزخانه گفت:«صداتو ببر. زيادي ور مي‌زني.»
ـ آخه دارم سر اين زبل رو گرم مي‌کنم. بيخود مي‌گم، زبل؟
اَل گفت:«داري زيادي ور مي‌زني. سياهه و زبله من خودشون سر خودشونو گرم مي‌کنن. همچين به هم بسته‌م‌شون عين دو تا دوست دختر تو صومعه.»
ـ لابد تو هم  تو صومعه بوده‌ي؟
ـ کسي چه مي‌دونه؟
ـ تو يه صومعه فرد اعلا هم بوده‌ي. حتماً همون‌جا بوده‌ي.
جورج به ساعت نگاه کرد.
ـ اگه کسي اومد تو به‌ش مي‌گي آشپزمون نيستش. اگه ول‌کن نبود، مي‌گي خودم مي‌رم آشپزي مي‌کنم. فهميدي، زبل؟
جورج گفت:«باشه. بعدش ما رو چي‌کار مي‌کنين؟»
مکس گفت:«تا ببينيم. اين از اون چيزهايي که آدم از قبل نمي‌دونه.»
جورج به ساعت نگاه کرد. شش و ربع بود. درِ طرفِ خيابان باز شد يک راننده ترموا آمد تو.
گفت:«سلام، جورج. شام مي‌دي بخوريم؟»
جورج گفت:«سم رفته بيرون. نيم‌ساعت ديگه برمي‌گرده.»
راننده گفت:«پس من رفتم بالاي خيابون.»
جورج به ساعت نگاه کرد. بيست دقيقه از شش گذشته بود.
مکس گفت:«قشنگ بود، زبل. تو يه پارچه آقايي.»
اَل از آشپزخانه گفت:«مي‌دونست من مخشو داغون مي‌کنم.»
مکس گفت:«نه. اين‌جور نيست. زبل خودش خوبه. بچه خوبيه. ازش خوشم مي‌آد.»
سر ساعت شش و پنجاه و پنج جورج گفت:«ديگه نمي‌آد.»

 

بخش نخست

بخش سوم

Advertisements

No comments yet»

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: