بایگانیِ نجف دریابندری

All end


زنده بودن زبان به بی قید بودن و جاری بودن آن است. نمی شود زبان را در یک قالب گنجاند و گفت این است فرمول درست نوشتن، ترجمیدن، صحبت کردن. یکی از انتقادهای وارده به ترجمۀ تحت الفظی مقید شدن زبان ترجمه به دستور زبان مبدأ است. برخی مواقع این مقید شدن خیلی ظریف و پنهان است و، گاه، چنان آشکار که دل آدم را می زند. الان دو واژۀ انگلیسی در ذهن دارم که در جمله های خاصی می بایست معادل متضاد آن ها را در ترجمه به کار برد. یکی end است و دیگری all. به این دو مثال توجه کنید:

From the other end of counter Nick Adams watched them.

از آن سر پیشخوان نیک آدامز داشت آن ها را می پایید. (end: سر)

(آدمکش ها، ترجمۀ نجف دریابندری)

All I needed was…

تنها چیزی که نیاز داشتم (all: تنها)

بارها در ترجمه های خوش خوان این لغزش ها دیده می شود، به ویژه، به مورد دوم کم تر توجه می شود و all را به همه ترجمه می کنند. مثلاً می نویسند: همۀ چیزی که نیاز داشتم. جملۀ نچسبی است. نمی شود آن را خواند و راحت رد شد. با عادت زبانی ما همخوانی کاملی ندارد.

آدم کش ها – بخش سوم


The Killers

By Ernest Hemingway

Two other people had been in the lunch-room. Once George had gone out to the kitchen and made a ham-and-eggs sandwich ‘to go’ that a man wanted to take with him. Inside the kitchen he saw Al, his derby hat tilted back, sitting on a stool beside the wicket with the muzzle of a sawed-off shotgun resting on the ledge. Nick and the cook were back to back in the corner, a towel tied in each of their mouths. George had cooked the sandwich, wrapped it up in oiled paper, put it in a bag, brought it in, and the man had paid for it and gone out.

ادامهٔ مطلب »

آدم کش ها – بخش دوم


The Killers

By Ernest Hemingway

‘Which is yours?’ he asked Al.
‘Don’t you remember?’
‘Ham and eggs,’
‘Just a bright boy,’ Max said. He leaned forward and took the ham and eggs. Both men ate with their gloves on. George watched them eat.
‘What are you looking at?’ Max looked at George.

‘Nothing.’

ادامهٔ مطلب »

آدم کش ها – بخش نخست


The Killers

By Ernest Hemingway

The door of Henry’s lunch-room opened and two men came in. They sat down at the counter.
‘What’s yours?’ George asked them.
‘I don’t know,’ one of the men said. ‘What do you want to eat, Al?’
‘I don’t know,’ said Al. ‘I don’t know what I want to eat.’
Outside it was getting dark. The street light came on outside the window. The two men at the counter read the menu. From the other end of the counter Nick Adams watched them. He had been talking to George when they came in.

ادامهٔ مطلب »

دريابندري: اميدوارم دوباره ترجمه كنم


نجف دريابندري مترجم پيشكسوت كه ماه پيش دچار سكته مغزي شده بود و در حال حاضر دوره نقاهت را سپري مي كند، ابراز اميدواري كرد كه دوباره به دنياي ترجمه بازگردد. به گزارش مهر، دريابندري ماه قبل و براي بار سوم دچار عارضه سكته مغزي شد، اما پس از انتقال فوري به بيمارستان و معالجات مداوم تحت نظر پزشكان توانست بهبودي خود را بازيابد.


منبع: magiran.com > روزنامه جام جم > شماره 2896 26/4/89 > صفحه 5 (فرهنگ و هنر) > متن